X
تبلیغات
رایتل

نیمچه زیست شناسان
دانشجویان زیست شناسی دانشگاه حکیم سبزواری 
قالب وبلاگ

شما هم اگه چیزی یادتون اومد برامون نظر بذارید! 

 

 

چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق
خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
 

این مطلب رو یکی از دوستانم برام ایمیل کرده بود.البته من یه کم خلاصه اش کردم: 

 

 

این نوشته ها مربوط به یک گروه در فیس بوکه به اسم "شما یادتون نمیاد".بیشتر اعضای گروه متولد دهه پنجاه هستند و یک عالمه خاطرات مشترک دارند
که اونجا با هم به اشتراک میگذارند، اینها تعداد کمی از هزاران خاطره ای
هست که افراد مختلف اونجا نوشتند. ممکنه بعضیهاش رو بزرگترها هم به یاد
بیارن. امیدوارم خوشتون بیاد و شما هم یادتون بیاد !!! 
 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار
بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون
می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
 

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو
بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
 

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا
می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره ! 

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
 

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم..... 

 شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون
بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون!
 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما
می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود
نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون
میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
 

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد
با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره
می کرد یا سیاه و کثیف می شد 

 .شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم،
بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند،
دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن
بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو
سوراخ کرده
 

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
 

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم.بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
 

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه
برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
 

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون
کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
 

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
 

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد
بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا
گذاشتیم!! 

 شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق
خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
 

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما،
از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر.  

 شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و
بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
 

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز
بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
 

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی
خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
 

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7
صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش
صبحانه میخوردیم
 

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون
خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو
در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!! 

 شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها
رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط
حفظ میکردیم
 

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن
کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
 

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من
یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن
درمیآورد

 

 شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا
زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های
تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون
چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

 

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش،
میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم 

 

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

 

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد،
اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود
با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون
اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و
معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

 

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب
باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه
یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت
تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و
میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم،
همه جا رو آتیششش میزنم

 

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی
بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه
میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم


 

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم
معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده
شدن ناخن روی تخته سیاه

 

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس
و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان

 

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین
تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

 

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای
شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و
زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته
میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده


 

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد
قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم 

 

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر
چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت:
اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی
درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

 

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است...
قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر،
کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم،
صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک
سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش
کن!!!!

شما هم اگه چیزی یادتون اومد برامون نظر بذارید!

[ پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1389 ] [ 08:36 ق.ظ ] [ آمنه نجمیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 52558